255

اوکی اینو بخونید خیلی خفنه. البته چیز خیلی واضحیه نمیدونم چرا خودم متوجهش نشده بودم :| ایم سو خنگ :|

http://thuringwcthil.tumblr.com/post/155194085836/its-common-knowledge-that-the-names-of-the-three

اوکی ولش کنید خودم میگم . لینک سخته و اینا . میگه که ما میدونیم اسم سه حلقه ی الفا شبیه سرنوشت سه تا سیلماریله. یکیشون توی اسمونه ، یکی تو دریا ، یکیم تو اتش . سه حلقه ی الفا هم حلقه های هوا و اب و اتشن . 

 بعد میگه که علاوه بر این ، سرنوشت حاملای حلقه هم شبیه اوناست.

الروند حلقه ی هوا رو داشت ولی پدرش رو نداشت . ائارندیل که سیلماریلی رو پیشونیش داشت و با اون تو اسمون بادبان میکشید.

گالادریل حلقه ی اب رو داشت و تمام عمرش تو حسرت دریا و والینور بود  (ماگلور هم با اینکه حلقه نداشت ولی یکی از سیلماریلا را رو داشت که در اخرم تو دریا پرتش کرد و خودشم کنار دریا راه میرفت و اواز میخوند . هر دوتاشونم اخرین نوه های فینوه توی سرزمین میانه بودن.)

گندالف حلقه ی اتشو داشت و خودشم توی موریا با یه بالروگ (اگه اشتباه نکنم) که از اتشه مبارزه کرد و داخل گودال پرت شد.

(مایدروس هم مثل برادرش یکی از سیلماریلا رو داشت که همراه خودش داخل اتش پرت کرد.)...

ای مین دیس ایز سو کول وتف اخه *---*

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

250

اینو چند ماهه میخوام بخونم ولی خب حوصله نداشتم برم بیرون، حوصله ی نسخه ی الکترونیکی هم نداشتم از بس که چشام در میاد موقع خوندنش ولی امروز توی نمایشگاه کتاب دانشگاه یافتمش و تازه تخفیفم داشت : دی. و باید بگم الان که خوندمش فقط میتونم بگم : هولی شت 

ای مین ، خیلی عجیب غریب بود . اصن نمیدونم در موردش چی بگم....

داستانم احتمالا خودتون میدونید دیگه ( فکر کنم فقط من مسخ نخونده بودم )

در مورد یه یاروییه که یه روز صبح از خواب بیدار میشه میبینه تبدیل به یه حشره شده و کتاب کلا در مورد احساسات و افکار این ادم/سوسک و اعضای خانوادشه که چه طور رفتارشون باهاش عوض میشه و اینا...

+من اخرش نفهمیدم چرا این عکسا چپکی میشن

++ سارا تو اینو نمیخواستی بخونی؟ :| من اصن یادم نبود بیام چک کنم با هم بخونیم شت شت...

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

248

نمیدونم چرا از اونایی که هی میان میگن کتاب بخونید ، ملت ما فلانن ، فلان کشورو دیدین؟ تو هر کوچش ده تا کتابفروشیه، همه تو مترو کتاب میخونن و عای مردم بیسواد یاد بگیرید  بدم میاد.

آی مین ، خوبه که ادم برای کتاب تبلیغ کنه ، حالا جدا از اینکه بعضی از کتابا اصلا ارزش خوندن ندارن و یا اینکه یکی اصن کتابو میخونه که کیف کنه و اصن نگران چیزای اموزنده و این چیزا نیست.اخه مثلا شما چی از کتابای فانتزی یاد میگیرین؟هان؟ غیر از اینه که ادم خودشو ول میکنه و بدون هیچ دغدغه ای فقط از داستان لذت میبره؟

بعدشم کسی قرار نیست یکی دیگرو مجبور کنه کتاب بخونه و یا هر کار دیگه ای.یکی دوست نداره اصن. حوصله ی کتاب رو نداره ، از توصیفات خوشش نمیاد ، یا اصلا فقط دوست داره کتاب درسی بخونه . این دلیل نمیشه شخص بیسوادی باشه

اینم هست که بعضیا واقعا پول خرید کتابو ندارن . مخصوصا با این گرونیای الان. اونقدر دغدغه ی سیر کردن شکم خودشونو خانوادشونو دارن که اصن فرصت نمیکنن به این چیزا فکر کنن....

خلاصه که از این ادما بدم میاد. نیتشون خیره ها ! ولی رو مخ منن. با عرض پوزش...

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

244

صد سال تنهایی

اوه گاد یکی از عجیب ترین کتاب هایی بود که خوندم

من انتظار داشتم کتاب یه داستان رئال و غم انگیز داشته باشه. البته به نوبه ی خودش بود ولی خب خیلی چیزای عجیب غریب لاش بود.خیلی.

کل کتاب هم در مورد خاندانی به اسم بوئندیا ئه و ماجراهاشون از لحظه ی ساخته شدن دهکده شون و تا لحظه ای که اخرین نفرشون از بین میره.

من اواسط کتابو دوست نداشتم. خیلی از ماجراهای جنگ و اینا خوشم نمیاد.اوایلش ولی خوب بود و اوه اوه اخرش اخرش...

یو نو کتاب 560 صفحه بود و خوندنش 4 روز طول کشید و در طول این مدت من کاملا به این خانواده ی عجیب و خل وضع عادت کرده بودم . حتی به اون دهکده ی نکبتشون ، پس طبیعیه که اون اواخر با اون توصیفایی که از نابودی و خرابی همه چیز میکرد افسردگی بگیرم . با اینکه از هیچ کدومشون خوشم نمیومد با مرگ هر کدومشون قلبم درد میگرفت . انگار که یه تیکه از تاریخو به صورت وحشیانه پاک کنن . خیلی دردناک بود ، خیلی...

فقط حیف که کتابش امانت بود . ای کاش زودتر میخریدمش :(


" ....باز هم ادامه داد تا از پیشگویی تاریخ و نوع مرگ خود خبردار شود، ولی نیازی به رسیدن به آخرین سطر نداشت ، زیرا میدانست که دیگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد .

چنین پیشگویی شده بود که شهر آینه ها یا سرابها درست در همان لحظه که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز نوشته ها را به پایان برساند، با طوفانی از نوع نوح، از روی کره ی خاکی محو و از خاطرات بشر زدوده خواهد شد و آنچه در نوشته ها آمده است ، از ازل تا ابد دیگر تکرار نخواهد شد ، زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره زمین نخواهند داشت "

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

238

ناطور دشت

من الان چشام داره در میاد. یه پی دی اف ازش پیدا کردم با یه ترجمه ی عهد بوقی و یه فونت عهد بوقی تر و عاااا چشام ><

اوکی داستان در مورد یه پسر نچسبه که از مدرسه اخراجش میکنن و اینم از مدرسه میزنه بیرون و تا قبل رسیدن نامه ی اخراجش به خانوادش دو سه روز تو خیابونا سرگردون میمونه.

من اصلا نمیدونم در مورد این جور کتابا باید چه حسی داشته باشم :(

از اکثرشون خوشم نمیاد ولی همون اکثرشونم کتابای معروفین . اینم از همون اکثرشوناس. ولی چیز خوبی که داشت به نظرم رک گویی شخصیت اصلی و افکار نوجوانانه و سرکشش بود .

یه جمله ی جذابم داشت که این بود : علامت انسان رشد نیافته این است که میخواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد ، و حال انکه علامت انسان رشد یافته این است که میخواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند.



۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

237

سی بل

داستان در مورد زنی به نام سیبله که از بیماری چند شخصیتی رنج میبره و داستان مسیر معالجه سیبل و کشمکش هاش با شخصیت های مختلفش و خاطرات دردناک گذشتشو بیان میکنه.

کتاب میگه داستان واقعیه و انگاری واقعا هم همچین ادمی وجود داشته ولی اینکه چقدر " واقعی " باشه رو نمیدونم چون اکثر این جور داستانا مقادیر عظیمی از اغراق و اضافه گویی قاطیشون میشه.

ولی کتاب جالبیه. اینکه هر کدوم از شخصیتای سیبل در واقع ساخته شدن تا ازش در برابر اتفاقات و موقعیت هایی که خود سیبل توانایی مواجه شدن باهاشونو نداره دفاع کنن و اینکه سیبل با اینکه اوایل ازشون نفرت داره کم کم یاد میگیره باهاشون کنار بیاد و اونا رو جزئی از خودش بدونه جالبه.

+یه سری صحنه های آزار دهنده داره که مربوط به شکنجه هاییه که مادر سیبل روش انجام میداده و .. خب به نظرم اگه نمیتونین اینجور چیزا رو تحمل کنید ردشون کنید بره . من که تمام مدت مادر و پدرشو لعنت میکردم :/

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

236

بوف کور

من نمیدونم تو این وضع ناامید و حال خراب من کدوم ابلهی گفت برو بوف کور بخون !

کاری به این ندارم که شاهکاره یا نه چون کلا در حدی نیستم که بخوام همچین چیزی بگم ولی میتونم بگم که فوق العاده مریض و جالبه.

همین.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

235

+ :|

اینو دقیقا یادم نیست کی گرفتم.احتمالا دو سه سال پیش . ولی خب خیلی وقته برای خوندنش دست دست میکردم ( عین من او. هر چند فکر نکنم اونو هیچ وقت بخونم :| ) و فکر کنم توی این چند ماه این بیشترین زمانی بوده که برای یه کتاب گذاشتم :دی . نه اینکه کتاب خوب نباشه ، بیشتر به خاطر اینکه یه جورایی سنگین بود و به خاطر اطلاعات زیادی که میداد نمیتونستم پیوسته بخونمش.

اوکی من کلا تو این جور زمینه ها و مسائل هیچ تجربه ای ندارم. قبل از این کتاب هم هیچ کتابی در این باره نخونده بودم ، پس نمیتونم بگم مطالبش مطمئن و کاملن. ولی با این حال اطلاعات جالبی میداد.

توی مقدمه کلا ادیانو دسته بندی میکنه ولی خب به دلیل نزدیکی بیشتر ادیان شرقی با فرهنگ ما و کلا امیخته شدنشون با زندگی مردم تو کل دنیا اونا رو برای کتاب انتخاب کرده و ادیان هندو، بودا ، زرتشتی ،جینه، سیک، تائو و کنفوسیوس و شین تو موضوع کتابن.

ولی به نظرم یه جا کم لطفی کرده بود و اونم در مورد دین زرتشت بود. عملا چیز خاصی نگفته ، مخصوصا در رابطه با جشن ها و مراسما و یا اینکه زرتشت رو یه " شخص" معرفی کرده بود و هیچ توضیحیم نداده بود که چرا پیامبر نیست . من انتظار داشتم به خاطر اینکه مربوط به ایران باشه بیشتر بهش بپردازه ولی خب اینجوری نبود. توضیحات بقیه خوب بود . بخش فانش هم اون مطالب مربوط به جایگاه زن در این دین ها بود که خب یارو یه جوری قوانینو میگفت انگار که خیلیایشونو تو اسلامم نداریم :| یه سری چیزا هم تو پانویسا نوشته بود که خب... یخورده رو اعصاب بود .

ولی در کل کتاب جالبی بود . مشتاق شدم بازم در این باره بخونم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

228


اوکی من قبلا یه کتاب از استرید خونده بودم ، دره ی گل سرخ یا برادران شیردل و یکی از گوگولی ترین و غم انگیز ترین کتابایی بود که خوندم . بله درسته حتی هنوزم دوسش دارم با اینکه دیگه واقعا کتابه به سنم نمیخوره. عاه یوناتان عزیزم T-T

پسرم می یو حتی از اون هم بچه گونه تره و اصلا خجالت میکشم بگم الان خوندمش =) 

ولی قشنگه . خیلی قشنگه . اگه خواهر یا برادر یا حالا هر بچه کوچیک تری چیزی دور و برتون دارین به نظرم اینو براش بخونین . خیلی pure ئه.( حالا غیر از اون قسمت که میگفت یارو قلبارو در میاره و جاشون قلب سنگی میزاره XD)

مثل بقیه ی داستانای کودکه. همه ی شخصیتا گوگولین . ادم بدا زودی از بین میرن و اخرشم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

داستانشم در باره ی یه پسر یتیمه که یه روز میفهمه در واقع اصلا یتیم نیست و پدرش یه پادشاهه که توی سرزمین دور منتظرشه و بعدا هم طبق یه پیشگویی هزار ساله میره که ادم بده داستان رو شکست بده :) همینقدر ملوس.

عاخ وقتی باباش بش میگفت " پسرم می یو" اصلا قلب من اب میشد *فین فین* 

 ( سپس پدرم ،پادشاه، را دیدم. ایستاده بود؛ درست همان جای قبلی؛ قبل از رفتنم به جنگل مهتابی و سرزمین پرت. ایستاده بود و دست هایش را به سوی من باز کرده بود . خودم را در آغوشش انداختم و دست هایم را بر گردنش حلقه کردم. در گوشم نجوا کرد : پسرم ، می یو.

میبینید! پدرم ،پادشاه، مرا دوست دارم و من هم او را دوست دارم )

+

(من و پدرم دست در دست قدم میزدیم و دست هایمان را تاب میدادیم. پدرم نگاهم کرد و خندید و من هم به پدرم که غرق شادمانی بود نگاه کردم.

پدرم گفت : پسرم، می یو!

فقط همین.

همان طور که دست در دست قدم میزدیم ، پدرم ،پادشاه ، گفت : پسرم ، می یو !

غروب شد و بعد هم تاریکی شب همه جا را فرا گرفت. )


دلتون برای این صحنه ها قیلی ویلی نمیره ؟ :((



۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

227

+ اقا راهکار بدین من اینا رو صافشون کنم :|

++ یخده اسپویل داره

همین اول بگم این فقط بخش اول از سه بخش جلد اوله. چون نمیدونستم با چه کتابی رو به رو میشم فقط همینو تو نمایشگاه خریدم. پس هر چی میگم فقط واسه همین یه کتابه ( حالا چقدم اهمیت داره من چی میگم )

داستان از توی یه مهمونخونه شروع میشه که شخصی به اسم کوت میگردونتش ( موهاش قرمزه و دستاشم کلی ظریف و خوشگله عرررر * آب دهانش سرازیر میشود* ) ولی توی همون چند صفحه ی اول معلوم میشه که این ادم اصلا اون چیزی که به نظر میاد نیست و اینم وقتی ثابت میشه که کوت جون یه وقایع نویسو نجات میده و اونم مجبورش میکنه تا داستان زندگیشو تعریف کنه.

داستان خیلی کند پیش میره. بیشترش از زبون خود کوت یا کوئوته و گاهیم راوی سوم شخص میشه و عملا هیچ اتفاق خاصی غیر از کشته شدن پدر و مادر کوئوت و اعضای کاروان نمیفته.

 پر از توصیف و جمله های طولانی ادبیه .  ولی همینا هم قشنگن . اون حال و هوای کاروانشون و نمایشا . اسطوره ها و سرزمینا و آهنگا  و اسما اوه گاد عاشقشم TvT

و اینکه کلش یه کلیشه ی گندس . یه ادم پرفکت زجر کشیده که تو بچگیش خانوادشو از دست میده و احتمالا بعدا میره دانشگاه و کلی پرفکت میشه و حتما همه هم اذیتش میکنن و حتما باید انتظار یه دختر رو مخم داشته باشم =_=

کتاب پر از اسم اشخاص و مکانه که هیچ توضیحیم در موردشون نمیده . نمیدونم شاید تو جلدای بعدی یه چیزی باشه ولی تو این یکی خیلی گیج کننده بود ( شت الان که دارم اینو مینویسم احساس کردم قبلنم اینو نوشتم اووو )

خلاصه که تو این 288 صفحه انچنان چیز خاصی پیدا نمیکنین که برای خوندن بقیش لحظه شماری کنین ، با اینکه فضای داستان قشنگه . جادویی و افسانه ای و پر از اهنگ و داستان و این چیز جذاب در مورد نام ها (i have a thing for names ha)

ها ترجمشم خوب بود. کلا ترجمه ی خانم رفیعی خوبه . هر چند انگار یخورده سانسور داره..

احتمالا ادامش بدم . هر چی باشه هنوز جلد اولم تموم نکردم ولی خب فعلا تو اولویتم نیست. سه چهار تا کتاب نخونده ی دیگه دارم که رو دستم باد کردن =_=

اوکی همین.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
About me
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان