164

!Boku wo mite! Boku wo mite

....Boku no nakano kaibutsu ga konnani wo kikunatta yo

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

163

وقتی ده خط مینویسم بعد طرف جواب نمیده واقعا بم بر میخوره

ینی واقعا نمیتونه هیچی بگه؟

حتی اگه خوشش نیاد و یا مخالف باشه دوست دارم که بم بگه. نه اینکه لال شه

آه خدایا...

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

162

دو سال پیش با دوستم میخواستیم بریم نمایشگاه کتاب

نه مامان اون میتونست بیاد نه مامان من

قرار شد با خاله من بریم

شب ماماش زنگ زد خونمون بعد از اینکه مشخصات خالمو پرسید ( سنش شاید؟)

گفت چرا هنوز ازدواج نکرده

همون لحظه ازش بدم اومد. از کی تاحالا معیار خوب و بد بودن ادما شده ازدواج؟ حتی اگه قصدشم این نبوده دلیلی نداشت این سوالا رو بپرسه

بعدشم تو که اعتماد نداری برای چی دخترتو میفرستی اخه

فرداشم خودش مثلا اومد دنبالمون ( بعد اینکه کلی لفتش داد) بعد خواهرشو برد یه جا رسوند بعد مارو برد ترمینال :|

اصن چرا الان اینو یادم اومد؟ نمیدونم...



۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

161

doomed knight 

من با جادو زندم


۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

159

احساس میکنم دارم توی یه جزیره دور افتاده زندگی میکنم

کاملا جدا شدم از همه چی...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

157

حدس بزنید چی شد

پروازشون کنسل شد =))))

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

156

دیروز بطری اب دستم بعد یهو همکلاسیمو دیرم رفتم بش سلام کنم

این دستشو دراز کرد ( دست چپش بود چون دست راستشو زده ناکار کرده ) که دست بده بعد من یه لحظه مخم قاط زد فکر کردم اب میخواد بطریو دادم دستش :|

بیچاره هنگ کرده بود :|

به رومم نیوردم که اشتباه کردم و شوخی نبوده :|

عاه چقدر شرم اور خدا :((

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

155

من انقدر دلم به حال خاله هام میسوزه که حد نداره

واقعا واقعا براشون ناراحتم مخصوصا دومی . پره از امید و ارزو ولی کسی نمیبینتش..

برای این کشور لعنتی زیادی خوب و ساده است...

و بدبختی اینه که نمیتونم هیچ کاری براشون بکنم و میترسم وقتی به جایی رسیدم که بتونم کمکشون کنم خیلی دیر شده باشه...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

154

مامان داره میره کربلا و خب البته با بابا و مشکات

تا امشب مشکلی نبود ولی وقتی خداحافظی کردیم دیگه دوست نداشتم برن...


۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

153

خب امروز تونستم یخورده از اون نقشه ی تغییر کردن رو اجرا کنم

رفتم فروشگاه چیز میز خریدم و اومدم شام درست کردم

بد نشد . به عنوان اولین تلاش جدی من برای اشپزی خوب بود

حس خوبی داشتم از اینکه تونستم یه تکون کوچولویی به خودم برم

فقط امیدوارم وسط راه جا نزنم ...

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
About me
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان