اوکی من قبلا یه کتاب از استرید خونده بودم ، دره ی گل سرخ یا برادران شیردل و یکی از گوگولی ترین و غم انگیز ترین کتابایی بود که خوندم . بله درسته حتی هنوزم دوسش دارم با اینکه دیگه واقعا کتابه به سنم نمیخوره. عاه یوناتان عزیزم T-T

پسرم می یو حتی از اون هم بچه گونه تره و اصلا خجالت میکشم بگم الان خوندمش =) 

ولی قشنگه . خیلی قشنگه . اگه خواهر یا برادر یا حالا هر بچه کوچیک تری چیزی دور و برتون دارین به نظرم اینو براش بخونین . خیلی pure ئه.( حالا غیر از اون قسمت که میگفت یارو قلبارو در میاره و جاشون قلب سنگی میزاره XD)

مثل بقیه ی داستانای کودکه. همه ی شخصیتا گوگولین . ادم بدا زودی از بین میرن و اخرشم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

داستانشم در باره ی یه پسر یتیمه که یه روز میفهمه در واقع اصلا یتیم نیست و پدرش یه پادشاهه که توی سرزمین دور منتظرشه و بعدا هم طبق یه پیشگویی هزار ساله میره که ادم بده داستان رو شکست بده :) همینقدر ملوس.

عاخ وقتی باباش بش میگفت " پسرم می یو" اصلا قلب من اب میشد *فین فین* 

 ( سپس پدرم ،پادشاه، را دیدم. ایستاده بود؛ درست همان جای قبلی؛ قبل از رفتنم به جنگل مهتابی و سرزمین پرت. ایستاده بود و دست هایش را به سوی من باز کرده بود . خودم را در آغوشش انداختم و دست هایم را بر گردنش حلقه کردم. در گوشم نجوا کرد : پسرم ، می یو.

میبینید! پدرم ،پادشاه، مرا دوست دارم و من هم او را دوست دارم )

+

(من و پدرم دست در دست قدم میزدیم و دست هایمان را تاب میدادیم. پدرم نگاهم کرد و خندید و من هم به پدرم که غرق شادمانی بود نگاه کردم.

پدرم گفت : پسرم، می یو!

فقط همین.

همان طور که دست در دست قدم میزدیم ، پدرم ،پادشاه ، گفت : پسرم ، می یو !

غروب شد و بعد هم تاریکی شب همه جا را فرا گرفت. )


دلتون برای این صحنه ها قیلی ویلی نمیره ؟ :((