مردی به نام اوه

من از بکمن فقط مادربزرگ سلام میرساندشو خونده بودم و کلیم دوسش داشتم

این کتابشم خیلی معروف شد و گفتم بزار ببینم چه خبره

اوکی ماجرا در مورد یه مرد پنجاه و چند سالس که به تازگی زنشو از دست داده و زندگی اروم خودشو میکنه که یه روز یه سری همسایه جدید پیدا میکنه و کلا همه چی از این رو به اون رو میشه.

کتاب.. خب...بکمنی بود. خیلی اروم و با حوصله پیش میرفت و احساسات همینجوری قلپ قلپ ازش میریخت بیرون ولی چون من بعد دو سری مجموعه فانتزی خوندمش وسطش هی خوابم میبرد =)

خود اوه یه ادم بداخلاق و خشکه که در واقع اینجوری نیست ولی هست . ( یخورده شبیه بابامه . بداخلاق و اینکه هر جا میره دعوا راه میندازه.حالا نه همه جا ولی خب : دی) همیجوری که با داستان پیش میرین لایه های جدیدی از این ادم کشف میکنین . اینکه چه طور یه همچین ادمی میتونه این همه جنبه های ظریف و دوستداشتنی داشته باشه . برای من یکی از لحظات جذاب و اشک درار اونجایی بود که فهمیدم اوه نقاشی دختر پروانه رو به یخچالش زده . یا اونجایی که همه ی عکسارو با خودش میبره اینور اونور و به همه نشون میده. یا اونجا بعد مرگ اوه که 300 نفر به مراسمش میان و خیلی جاهای دیگه.

و پروانه... نمیدونم قرار بود یه شخصیت خونگرم  و شاد نشون داده بشه یا چی . به نظر من که فقط فضول و پررو بود :| من که اصلا نمیتونم همچین ادمیو تحمل کنم :| اینکه ایرانی بود هم تفاوتی ایجاد نمیکرد. دختراشم پررو بودن . اخه ادم از یه غریبه ای پد کادو میخواد ؟ :|

بقیه شخصیتا خوب بودن . خوب و قابل تحمل . ها نکته ی جالبشم اینه که همه خودشونو دوست اوه میدونستن :)  پیرمرد بداخلاق استعداد زیادی تو جذب کردن ادما داشت.

بخونیدش . اگه حوصله داشته باشین ازش خوشتون میاد.